شما در حال مشاهده نسخه آرشیو می باشید.

امام حسین(ع)، پیشوای اصلاحگری

<
>

بی‌هیچ درنگی آن را تقدیم می‌‌کردیم.

(170)به سراغ صحنه‌‌ای دیگر می‌‌رویم: هنگامی که کاروان اسیران وارد کوفه می‌‌شود. مردم از علت ماجرا می‌‌پرسند و زینب اینجا و آنجا صحبت می‌‌کند. دیگران نیز صحبت می‌‌کنند. در نتیجه، پرده‌‌ها کنار می‌‌رود. سپس اسرا وارد کاخ عبیداللّه می‌‌شوند. او با غرور و سرمستی از پیروزی خود بر تخت نشسته است. زینب وارد کاخی می‌‌شود که پیش از این، خانۀ او و بلکه مقر حکمرانی پدرش بر سرتاسر جهان اسلام و دنیای متمدن بوده است. همۀ دنیای متمدن زیر فرمان و ارادۀ علی(‌ع) بود و زینب نیز بانوی نخست آن دوره بود، چراکه آن زمان حضرت فاطمه(‌س) زنده نبودند. زینب با آن خاطرات و با وجود ضعف و خستگی و ناراحتی ناشی از اسارت، وارد این کاخ می‌‌شود، ولی سلام نمی‌‌کند. ابن‌زیاد می‌‌پرسد: این زن متکبّر کیست؟ می‌‌گویند: او زینب دختر علی است. او از سر شماتت می‌‌گوید: کاری را که خدا با برادرت کرد، چگونه می‌‌بینی؟ و زینب می‌‌گوید: «ما رَأیتُ إلّا جَمیلاً هؤلاءِ قَومٌ کَتَبَ اللّهُ عَلَیهِمُ القَتلَ فَبَرَزوا إلی مَضاجِعِهِم.»«29» (به خدا سوگند جز زیبایی ندیدم. اینان مردانی بودند که خداوند کشته شدن را برایشان رقم زده بود. از این رو، به‌سوی سرنوشت خویش شتافتند.)

(171)ابن‌زیـاد به او می‌‌گویـد: سـپاس خدایی را کـه شـما را رسوا ساخت و افسانۀ شما را بر ملا کرد. زینب پاسخ می‌‌دهد: نه، کافر و منافق است که رسوا می‌‌شود و ما کافر و منافق نیستیم. کشته‌شدن برای ما عادت و شهادت در راه خدا برای ما سعادت است.

گفت‌و‌گو پایان می‌‌یابد و منافق خاموش می‌‌ماند و زینب در حالی از این میدان بیرون می‌‌آید که رسالت خود را مقتدرانه و بدون هیچ ضعف یا

103