شما در حال مشاهده نسخه آرشیو می باشید.

سورۀ نصر

<
>

به بخشش و عفو و بازنگشتن از دین گفت: «فَمَن كُنتُ جلَدتُ لَهُ فَهذا ظَهرِی ... وَمَن كُنتُ أَخَذتُ لَهُ مالاً فَهذا مالِی ... و لایَقُل رَجُلٌ إنّی أَخافُ الشَّحناء مِن قِبَلِ رَسُولِ اللّهِ ألا وَ إنَّ الشَّحناءُ لَیسَت من طَبِیعَتِی»«45».

(121)ای پیامبر چه کرده‌ای که از امتت پوزش می‌طلبی؟ آیا بی‌تو بزرگی و عزت و ثروت و عدلی داشتند؟ با این همه، او در آخرین خطبه‌اش می‌گوید: «فَإنِّی أَخافُ أن أُقابِلَ وَجَهَ رَبِّی وَ عَلی ذِمَّتِی اَمرٌ مِن أُمورِ النّاس».«46»

(122)برخی از مخلصان تلاش کردند که آنچه پیامبر گفته اجرا کنند. کسی برخاست و گفت: ای رسول خدا، من حقی از تو دارم. پیامبر گفت: چه حقی؟ گفت: در روز بدر من ایستاده بودم و چوبی در دست تو بود، سخنرانی می‌کردی مردم را مرتب می‌کردی و، در همین حال، ضربه‌ای به شکم من زدی. می‌خواهم تو را قصاص کنم. پیامبر گفت: به سوی من بیا. وقتی نزد پیامبر آمد، گفت: ای پیامبر وقتی به شکم من زدی، پیراهنی بر شکم من نبود. شکم من عریان بود. پس پیراهنت را کنار بزن تا تو را قصاص کنم. پیامبر لباس را کناری زد. در این لحظه این مرد خود را به پای پیامبر انداخت و گفت: ای رسول خدا این کار را انجام دادم تا ثابت کنم تو به آنچه می‌گویی عمل می‌کنی.

(123)پیامبر این‌گونه زندگی خود را پس از ادای رسالت و اکمال دین و اتمام نعمت و خدمتش به پایان رساند.

76