شما در حال مشاهده نسخه آرشیو می باشید.

سورۀ نصر

<
>

ولی این مسئله در تاریخ وجود ندارد. ابوسفیان و حکیم بن حزام، خیلی از مکّه دور نشده بودند که صحرا را پر از سپاه و مردم و ارتش آماده آتش دیدند. ابوسفیان به حکیم گفت: این محمّد و سپاهیانش است، آنان پیش از آنکه خود را آماده کنیم، غافلگیرمان کردند، بازگردیم و خود را آمادۀ نبرد کنیم. اما پیش از آنکه چند قدمی بردارد نگهبانان سپاه دور آنان حلقه زدند و عباس بن عبدالمطلب، عموی پیامبر، او را نزد پیامبر برد. ابوسفیان و عباس از پیش دوستی داشتند. از همین‌رو، از عباس امان خواست و او هم پذیرفت. بالاخره ابوسفیان زیر شمشیر اسلام آورد. پس از چندی پیامبر وارد مکّه شد. ابوسفیان ایستاده بود و سپاه خداوند را می‌دید که از پیش چشمانش می‌گذشت. سرانجام به عباس گفت: ای عباس، پادشاهی برادرزاده‌ات، نمایان گشته است. عباس به ابوسفیان گفت: وای بر تو، این نبوت اوست. او ادعای مسلمانی کرده بود و حالا چنین حرفی می‌زد. این سخن، کاملاً اندازۀ ایمان ابوسفیان را نشان می‌دهد.

(118)مسلمانان پا به مکّه گذاشتند و خداوند مکّه را به دست پیامبر فتح کرد. پیامبر در حالی پا به مکّه نهاد که بر درهای کعبه عبارات معروفی را می‌خواند که خواندنش پس از نماز مستحب است: «لا إله إلا الله وحده وحده، نصر عبده و أعز جنده، و هزم الاحزاب وحده.» پس از این، پیامبر قریشیان را گردهم آورد و به آنان گفت: گمان می‌کنید چگونه با شما رفتار می‌کنم؟ گفتند: چون برادری کریم و برادرزاده‌ای کریم. پیامبر به آنان گفت: بروید، شما آزادید. این داستان معروف است. پیامبر گفت که هر کس به خانۀ ابوسفیان یا حکیم بن حزام رود در امان است. همچنین، هر کس که به خانۀ خودش رود و درها را ببندد و نیز هر کس که سلاحش را به زمین بگذارد، در امان است. کسی هم که به خانۀ خدا رود، در امان است. بنابراین، فتح مکّه پیروزی بزرگی بود، زیرا یکی از ارکان اساسی

73